
صبح خوبی بود.از همان جمعه هایی که دلگیر نبود و تو دلت را خوش می کردی به همه ی قشنگی صبح بهاری که تو با خواندن یک کتاب یا موسیقی قشنگ شروعش کرده ای...
حمام می کنم،مو شانه می زنم و لاک یاسی خوشرنگی را روی ناخنهای کوتاهم می زنم.امروز انگار دختر قشنگی هستم که دوست دارد دامن صورتی چین دار پایش کند و توی اتاق بچرخد و آهنگ شش و هشت گوش کند...
تو هم امروز با من مهربان تری،برایم روی تلفن پیام عاشقانه می گذاری،قربان صدقه ام می روی و من هم توی دلم برای مهربانیت خوشحالم...
می دانم که مثل همه ی جمعه ها مهمان دارید،درگیری،از صبح توی این مغازه و آن مغازه برای خرید هزار خرت و پرت می چرخی و حرص می خوری برای حساسیت عجیب و غریب مادرت،غر می زنی و خودت را برایم لوس می کنی.من دلم برایت می لرزد و تو می خندی به همه ی حرفهایم و من فکر می کنم کاش اینجا بودی...
ساعت ۲ شده و من باید به استودیو بروم.هنوز خوشم،عطر خوشبو می زنم و بی هوا روسری یاسی ام را سرم می کنم و ابروهای به هم ریخته ام را مرتب می کنم.بعد همان ساعت یاسی را دستم میکنم که دوست نداری،همانی که حرصت می دهد بس که جلف است و خواندن ساعت از روی صفحه ی بی شماره اش کلافه ات می کند...از خانه بیرو ن می زنم و جلوی استودیوی (تیک تاک) برایت اس ام اس می زنم:
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت......
آن پایین توی زیرزمین تیک تاک کنار نیلوفر می نشینم و حرف می زنم،حرف می زنم،حرف می زنم.نیلوفر از هماهنگی رنگ لباسم تعریف می کند و من فکر میکنم به تو که هیچ وقت حواست به این چیزها نیست،به این که همیشه آرزو می کنم تو بفهمی این چیزهای کوچک را...هنوز جواب اس ام اسم را نداده ای،توی دلم می گویم که کاش اینجا بودی...
این پایین،سرضبط تلفن لعنتیم آنتن ندارد،دلم شور میزند،انگار اتفاق بدی در راه است،حسادت زنانه امانم نمی دهد،از پله ها بالا می آیم و در را باز می کنم و شماره ات را میگیرم.جواب نمی دهی...
هنوز ضبط تمام نشده،نفسم می گیرد،دلهره دارم،سیگار می کشم،از تاریکی اتاق فرمان بیزارم،سیگار می کشم،سیگار می کشم،سیگار میکشم...
رنگم پریده،بی حوصله ام،زنگ می زنی،صدایت خوشحال است،خوشحال میشوم.میخندی،می خندم.آرام می پرسم:
- اومده بود؟
ـ کی؟
ـ ...
ـ آره.اونم هست روبه روم نشسته.
ـ خب...
- با هم ظرفها رو شستیم.خواست خودش رو لوس کنه...
ـ ...
ـ خوبی؟
ـ آره.حسابی.کاش بیای دنبالم.یه کم می خوام حرف بزنم...
ـ نمی شه که.کلی مهمون داریم دختر...
بعد صدای مادرت را از میان همهمه می شنوم که صدایت می کند که کنار او بنشینی تا تنها نباشد...
حالا میان اتاقم نشسته ام و تو خوابی.کتاب میخوانم و فکر کارهای تلنبار شده ی چلچراغ و شهرزاد دیوانه ام می کند.دلگیر نیستم از تو،از خودم دلگیرم برای همه ی این ۷ سالی که تو دو سالش را گم کرده ای و من نمی دانم کجای این ۷ سال کوتاهی کردم که و هنوز دلهره ی دستانم را وقتی که نگاهم می کنی نمی بینی.نمی دانم دلم به حال کداممان بسوزد...منی که در همه ی این مدت منتظرت بودم و برایت شعر نوشتم یا دختر خاله ای که از کودکی خودش را عروس تو می دانسته...من بازنده ای بازیم.دلم برای الهام می سوزد...برای همان دختر قشنگی که سایه اش توی زندگیم هست و نیست...برای همان دختر مو مشکی و قشنگی که بدون نام برایت نامه ی عاشقانه می فرستد و تو به خاطر من ردش می کنی و من می ترسم برای دل کوچکش...
برای خودم هم می ترسم،برای تمام این شبها که اسمت را صدا کرده ام و گریه کردم دلگیرم،امشب میان تمام این دلهره ی نیمه شب دوست داشتم اینجا بودی.فقط همین یکبار کنارم بودی و تا صبح فکر میکردم که با همه ی بی تفاوتیت و بی حوصلگیت چقدر مهربانی و الهام حق دارد که دوستت بدارد و من همیشه آخر خطم چون همان راز سر به مهر هفت ساله ی تو ام...
پ.ن:این نوشته همه اش خیال پردازی های شبانه من است.باورش نکن...

نگران نباش قصه ی تنهایی دخترانه ی شادی توی زلزله های پشت سر هم تهران است.از قضا شادی قصه ی ما حالش خیلی خوش نیست،اصلا دختر خوبی نیست.سیگار می کشد،دراگ می زند و خلاصه اینکه دختر ما عملی شده و مطابق با موازین کلا عمل نمی کند.عوضش میان زلزله و ترس و دلهره ی مادر و بابک و گلین خانم،می زند به خیابان و شعر قشنگ گوش می کند.(کراسوس) همان سگ خوشگل الهام را بر می دارد و می زند توی خیابانی که پس لرزه رهایش نمی کند،بعد می رود سراغ رفیق بچگی اش و با هم دل می دهند به دود...
شادی قصه ی ما کلا بی خیال دنیا و خانواده است.برای همین بعد از دو ماه (نگران نباش) توقیف می شود و سر تویی که نخواندی بی کلاه می ماند اساسی...
همه ی اینها را نوشتم که بگویم،این کتاب مهسا محب علی را به هر جان کندنی که شد بخوان وبه شادی قصه اش حسادت کن بدون آنکه فکر کنی چه دختر بی بندو باری است.کمی از آقای احمدی نژاد و صفار هرندی فاصله بگیر و این کتاب توقیف شده را از دست فروش های خیابان انقلاب بخر...

پ.ن:دارم روی وبلاگ بلاگری ام کار می کنم.دوست دارم اسباب کشی کنم.اما...
دستام از اینکه هست تنها ترم می شه
دروغ بگو بازم
دروغ بگو بازم
من باورم می شه....*
.
.
.
*:من ِ دیوونه تو رو دوست دارم...
پ.ن:دارم می رم بلاگر.برای همیشه.اینجا هم بمونه برای شیرازی و بقیه....
کاش اینجا،یا همین دور و برم بودی
وقت ترسیدن همین پشت سرم بودی
کاش وقت دل دل تنهایی چشمم
تو همون اشکای بی بال و پرم بودی
وقت پک هات من همون دودم که می میرم
کاش اینجا روی این خاکسترم بودی
کاش هر شب می چکیدی مثل یک قطره
یا فقط یک شب تو اینجا در برم بودی
من همین امشب میون هق هقم مردم
آرزو کردم که بالای سرم بودی
وقت غسلم،وقت تلقین توی گورستان
یا همون اشکای وقت آخرم بودی...
من همیشه منتظر بودم که برگردی
تو ولی افسانه ی بی باورم بودی....
بنا به دعوت بانو بنفش بازی می کنیم
۱:ترجیح می دم تنهایی،بدون هیچ دوست عزیزی به کافه برم و برای خودم غذا و قهوه ی ترک سفارش بدم و سیگار بکشم.
۲:اصولا نظرات منفی دیگران در موردم برام مهم نیست و این رو بهشون هم ابراز میکنم.
۳:پیشنهاد های دیگران رو در ظاهر قبول،اما در عمل کار خودم رو انجام می دم.
۴:لذت خریدن کتاب رو با هیچ احدی تقسیم نمی کنم.
۵:تحت هیچ شرایطی غم و غصه های وحشتناکم رو برای کسی بازگو نمی کنم حتی اگر بمیرم!
۶:کلا ترجیح می دم توی اتا خودم غذا بخورم
۷ :وقت دیدن فیلم باید تنها باشم.چه توی سینما،چه توی خونه...
۸:توی تاکسی،اتوبوس،هواپیما،قطار کنار پنجره می شینم و فقط بیرون رو تماشا می کنم.عمرا با کسی حرف بزنم یا دوست بشم.
۹:توی کل زندگیم یک دوست صمیمی داشتم که هنوز هم هست و رفیقیم.همین یه دونه از سرم زیاده اصولا دوست رو دوست ندارم...
پ.ن:اين ها هم دعوتن به بازي:مريمي جان(در صورت وجود حوصله)،فرانكو،عطا،ن جان عجيب غريب خودم،اسما ،علي و سميرا
منتظرم كه بازي كنيد...
انجمن نویسندگان کودک جایی است در خیابان فرصت که هر سال به مناسبت روز جهانی کتاب کودک برنامه های ژانگولر اجرا می کند.بعد رئیس مجله می گوید بروی از این مراسم ژانگولر گزارش ویژه تهیه کنی...
بعد تو به امید دیدن این جور آدماهی دوست داشتنی ،می روی و هیچ کس را پیدا نمی کنی.عوضش کلی به اطلاعاتت اضافه می شود!مثلا اینکه برای نویسنده ی کودک بودن حتما باید بالای ۲۰۰ سال سن داشته باشی،احمد رضا احمدی را از نزدیک ماچ کرده باشی،بدانی آقای اقبال زاده دقیقا چه جور جانداری است،بعد هم بروی و با موهای شینیون مدل عهد بوق و شال پرپری کنار آقای چرتی تریاکی کراوات زده بتمرگی و هی پشت هم برای سخن ران های بی مزه ی مراسم کف مرتب بزنی...
در این مراسم با شکوه یک آقایی می آید و برایتان شعر کودک به زبان کردی می خواند و اینگونه ترجمه میکند:
اسم من آکانه
من بچه ی تمیزی هستم
همیشه صبح ها ورزش می کنم
نرمش هم می کنم!
بعد مسواک می زنم
خیلی هم زبرو زرنگم
از تنبلی هم بیزارم...
بعد تو شعف زده سوت می زنی و اشک شوقی را که به خاطر شنیدن این اثر بدیع هنری شنیده ای از دیده ات پاک می کنی...
انجمن نویسندگان کودک جای خوبیست.یک کافی شاپ توپ دارد که اگر سیگار را هم آزاد کند می شود کلی خوش گذراند و قهوه ی توپ خورد.آدم های جنتلمن هی دلشان برای بچه ها میسوزد و بیانیه صادر میکنند،از تلویزیون می آیند و فیلمت را می گیرند و تو مشهور میشوی،تازه دو تا دانشجوی رشته ی موسیقی می آیند و برایت ویلن می زنند که گرچه ناکوک است اما خودش کلی با کلاس است و آدم احساس نویسندگی کودک می کند....
در انتهای برنامه هم با کلی از عصرانه های خوشمزه از شما پذیرایی می شود..فقط سوالی که در تمام مدت بنامه برایم پیش آمد این بود:-پس کو کودک ماجرا؟؟؟؟؟؟-
پ.ن:باران قشنگی می بارد،از همان هایی که آدم را حالی به حالی میکند.دوست دارم بدوم میان خیابان های خیس و فکر کنم که گاهی می شود فراموش کرد....
- چته؟
ـ هیچی
ـ هیچی؟
- هیچی.
ـ پس چرا اینطوری شدی؟
ـ خوب می شم.
ـ پس یه چیزیت هست
ـ آره.خستم یه کم.
ـ یه کم؟
ـ نه.نمی دونم.آره.
ـ می خوای بریم سیزده به در؟بریم سبزه گره بزنی؟
ـ نه!کار من با درخت گره زدنم درست نمی شه...
ـ عاشقی؟
ـ نه
ـ خسته ای؟
ـ آره.
ـ نحسی سیزده گرفته دلتو شاید؟
ـ شاید...
ـ می خوای بریم توی تراس سیگار بکشیم؟
- آره...
.
.
.
.
ـ بهتری؟
ـ نه
ـ خوب نبود؟
ـ چی؟
ـ سیگار؟هوای آزاد؟
ـ اصولا هوای آزاد رو گه بگیرن.می شه بری؟
ـ آره
ـ ...
ـ دوست داری الان چی کار کنی؟
ـ می خوام تنها باشم.
ـ ـ من چی کار کنم؟
- هرکاری بگم می کنی؟
ـ آره.
ـ هرکاری؟
ـ هرکاری...
ـ خفه شو...
ـ ....
۱:فیلم می بینم.تمام فیلمهای روی پرده را دیدم.از اخراجیها بگیر تا وقتی همه خوابیم!امروز صبح با مامان توی سینما فلسطین در طبقه ی سوم و در سالن اختصاصی!فیلم بیضایی را دیدیم!هیچ کس نبود.هر جایی دوست داشتیم نشستیم،بلند بلند خندیدیم و پاهایمان را دراز کردیم روی میله های جلوی صندلی.اما در عوض طبقه ی اول غوغایی بود برای دیدن اخراجیها!کلی خندیدم به حرصی که می خوریم و فحش های خصوصی که در کامنت پست قبلی به من عیدی دادند....
این (وقتی همه خوابیم) را ببینید.به خدا از اخراجی ها بهتر است،بهتر هم نباشد بد تر نیست،کادر بندی درست و درمانی دارد،تازه حسام نواب صفوی هم هست!دیگر نگران خوشگل ماجرا نباشید!
۲:معرکه را خواندم!بیخود نبود که می گفتند این سلین عجب شاهکاریست.کتاب را یک نفس سر کشیدم.هنوز بوی سربازخانه و ادرار شب مانده رهایم نمی کند...خوب بود دیگر...
۳:این تهران خلوت را دوست دارم.روسری خوش رنگ سر میکنم،گره اش میزنم و کتانی کرم رنگ پا می کنم و راه می روم،سوت می زنم،می چپم توی ایستگاه خلوت مترو و روی صندلی ایستگاه می نشینم و به نوری که از تونل وقت رسیدن قطار سرازیر می شود زل می زنم.دیدن این نور که یک مرتبه از وسط تاریکی بیرون میریزد،حالم را جا می آورد.انگار یکی بهم تشر می زند که نگاه کنم!نگاه کنم به این که بالاخره یک اتفاقی می افتد...
راستی!(rachel getting married ) را ببینید.شاهکار است.این کیمبرلی خود خود من است.عصبانیتش،لجبازی کردن و حرف زور زدن هایش را دوست دارم.کیمبرلی را دوست دارم چون به هم شبیه هستیم.وقت های حرص خوردنش،گریه کردنش مثل خودم بود.دوستش داشتم دیگر...

